تبليغاتX
کلاغ روی بوم
آن روز ها روحت در نگاهت بی قراری می کرد. بی قراری ها با تو قرار می گرفتند. امروز با هم به هم نگاه می کنیم. وقتی از قاب یک پنجره به پروار کبوتری در باد می نگری،هرگز نخواه کبوتر برای همیشه در قاب بماند تا تو بتوانی اورا تا همیشه نگاه کنی.همه ی شکوه پرواز در حرکت است. تو می توانی قاب یک پنجره باشی،یا یک کبوتر آزاد.انتخاب با توست؟! وقتی نقشی را پذیرفتی،مسئول انتخاب خودت خواهی بود و از آن به بعد تو می توانی آزادانه انتخاب کنی.به شرط آنکه؛مسئولیت هر انتخابی را بپذیری. آزادی یعنی رها شدن از من.از هر تصویر ثابت و تعریف شده از تو. ازهر قابی که پرواز را ناممکن می کند. از اسارت هر فکری که تو را نابود می کند.آزادی یعنی ابدیت! آن روزها.. یعنی حضور در این روزها که می آیند و می روند.تو بدنبال کسی نباش که نیروهای درونت را به تو نشان دهد،به دنبال نیرویی باش که بتواند تو را به خودت نزدیک کند. تمام نیروهایت را متمرکز کن برای صعودی بی نظیر،به سمت رویاهایت،آماده باش هرچقدر بیشتر خودت باشی،زیبا تری!تو نیمه ی گمشده ی من هستی. هرگز نمی خواهم لحظه ها ی به تو رسیدن کوتاه شود،چرا که حرکت برای یافتن تو،راه دراز رسیدن به تو را با شکوه تر می کند. ما همیشه در جست و جو ی هم خواهیم بود واین حرکت مثل جست و جوی ریشه برای آب وجستجوی آب برای رسیدن به ریشه هاست... در این جویندگی شاخه های دانایی پر برگ تر خواهند شد وقامت بینش بلندتر. من به دنبال تو پیش میروم تا آن روزها... روزهایی که دور نیستند.روزهای پاک دوستی،روزهایی به رنگ آفتابی و شب هایی مهتابی! پ ن:جابجایی خونه تا 15 تیر تعطیل اما اون موقع باید بیاید کمک... پ ن 2:کامپیوترم به طرز وحشتناکی قاطی کرده اینه که این پست یه ذره اینجوریه..D:
+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت توسط ري را |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

فقط اومدم بگم زنده ام(هرچند خیلی هم مهم نبود...)

بعد از جابجایی خونه (اگه هرچه زودتر انجام بشه ) آپ درست و حسابی میکنم...

فعلا" قربون همتون تا... بعد از تعویض خونه

+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت توسط ري را |

تولدم مبارک

شرمنده ویروسیم و نمیتونم سر بزنم ... ببخشید نبودم رو ...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت توسط ري را |

-گرگم و گله می برم

- چوپون دارم نمی ذارم...

پ ن:به امیر ماروی...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت توسط ري را |

...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت توسط ري را |

ما یه رسمی تو خانواده خودمون ابداع کردیم: وقتی میریم باغ؛ هرکسی که میره، باید روی برگه های خیلی بزرگ(سه برابر برگه A3) یه نوشته ای ، خاطره ای چیزی بنویسه ، اون پست هم یکی از اعضای خانواده نوشته بود روی یکی ا ز همون برگه ها و خوب منم خیلی دوست دارم این شعر رو و نوشتم...

البته اون فرد به خاطر نبود پدر بزرگ عزیزم اون رو اونجا نوشته بود ، وقتی تنها رفته بود اونجا...

 

حالا تاریخچه اش اینه که خاله کوچیکه من یه دفعه روی یکی از همون برگه بزرگ ها مینویسه :"کو محبت؟"

و پس از چند وقتی که ما میریم باغ ، مامانم اینطور جواب میده که:"در دستان پر توان پدر،در نگاه پر مهر مادر..."

...

و این می شه یه رسم خیلی جالب بین ما....

 

امتحان کنید، بد نیست...

من هروقت اون برگه رو میبینم یاد این جمله میافتم:

از دوستان خاطرات خوش برجا میماند...

و دقیقا" تک تک جمله هاش برامون پره خاطره است...

چون اون برگه ها جمع آوری میشن....

مثلا" روزی که زنعمو ی مامانم فوت کرد، دختر داییم چیزی نوشت که من هنوزکه هنوزه وقتی میخونمش انگار ایشان تازه فوت کردن....

خوبه که خاطره ها رو زنده نگه داریم....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو را میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت توسط ري را |

 ساعتی بی دیدار تو

چون سالی بر من میگذرد

زندگی چه نکبت بار است...

بی تو فقط آه می کشم و از بین می روم

 

همه ی دنیا از آن تو ... شاد باش بانو ی آفتابی

 

پ ن : آپی که قولش را داده بودم باشه واسه پست بعدی ، فعلا" بانوی آفتابی مهم ترین مسئله است انگار....

+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت توسط ري را |

 چه مهمانها ی بی دردسری هستند

                                              مردگان:

     نه به حرفی دلی آلوده میکنند

                            و نه به دستی ظرفی را!

     تنها

به شمعی قانعند و

                           اندکی سکوت....

 

پ ن : پست بعدی در مورد اینه که این شعر رو از کجا آوردم؟!

پ ن ۲: تخته میشه ... تصمیم ام را گرفتم اما چند ماه دیگه....

پ ن ۳: امروز یکی از پسرها ی دانشگاه تابلو دنبالم افتاده بود!!! همه فهمیدن: من خجالت کشیدم!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت توسط ري را |

شک دارم:

به ترانه ای که

زندانی و زندانبان

                  " همزمان" زمزمه میکنند

                                 شک دارم

 

پ ن: شاید تخته شه...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت توسط ري را |

بوی عیدی، بوی توت

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ ...

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگیم و در میکنم ....

 

 

یاد فرهاد و همه ی عزیزایی که نیستن به خیر...

 

این اولین پست سال 88 است و از آن من....(بغل) (بغل)ژ

بعدا" نوشت: نمیدونم چرا به جای توت توپ تایپ کرده بودم ...تشکر از امیر عزیزم

+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت توسط ري را |