فقط اومدم بگم زنده ام(هرچند خیلی هم مهم نبود...)
بعد از جابجایی خونه (اگه هرچه زودتر انجام بشه ) آپ درست و حسابی میکنم...
فعلا" قربون همتون تا... بعد از تعویض خونه![]()
شرمنده ویروسیم و نمیتونم سر بزنم ... ببخشید نبودم رو ...
- چوپون دارم نمی ذارم...
پ ن:به امیر ماروی...![]()
ما یه رسمی تو خانواده خودمون ابداع کردیم: وقتی میریم باغ؛ هرکسی که میره، باید روی برگه های خیلی بزرگ(سه برابر برگه A3) یه نوشته ای ، خاطره ای چیزی بنویسه ، اون پست هم یکی از اعضای خانواده نوشته بود روی یکی ا ز همون برگه ها و خوب منم خیلی دوست دارم این شعر رو و نوشتم...
البته اون فرد به خاطر نبود پدر بزرگ عزیزم اون رو اونجا نوشته بود ، وقتی تنها رفته بود اونجا...
حالا تاریخچه اش اینه که خاله کوچیکه من یه دفعه روی یکی از همون برگه بزرگ ها مینویسه :"کو محبت؟"
و پس از چند وقتی که ما میریم باغ ، مامانم اینطور جواب میده که:"در دستان پر توان پدر،در نگاه پر مهر مادر..."
...
و این می شه یه رسم خیلی جالب بین ما....
امتحان کنید، بد نیست...
من هروقت اون برگه رو میبینم یاد این جمله میافتم:
از دوستان خاطرات خوش برجا میماند...
و دقیقا" تک تک جمله هاش برامون پره خاطره است...
چون اون برگه ها جمع آوری میشن....
مثلا" روزی که زنعمو ی مامانم فوت کرد، دختر داییم چیزی نوشت که من هنوزکه هنوزه وقتی میخونمش انگار ایشان تازه فوت کردن....
خوبه که خاطره ها رو زنده نگه داریم....
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس،مرغی اسیرم....
چون سالی بر من میگذرد
زندگی چه نکبت بار است...
بی تو فقط آه می کشم و از بین می روم
همه ی دنیا از آن تو ... شاد باش بانو ی آفتابی
پ ن : آپی که قولش را داده بودم باشه واسه پست بعدی ، فعلا" بانوی آفتابی مهم ترین مسئله است انگار....
مردگان:
نه به حرفی دلی آلوده میکنند
و نه به دستی ظرفی را!
تنها
به شمعی قانعند و
اندکی سکوت....
پ ن : پست بعدی در مورد اینه که این شعر رو از کجا آوردم؟!
پ ن ۲: تخته میشه ... تصمیم ام را گرفتم اما چند ماه دیگه....
پ ن ۳: امروز یکی از پسرها ی دانشگاه تابلو دنبالم افتاده بود!!! همه فهمیدن: من خجالت کشیدم!!!!![]()
به ترانه ای که
زندانی و زندانبان
" همزمان" زمزمه میکنند
شک دارم
پ ن: شاید تخته شه...
بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ ...
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیم و در میکنم ....
یاد فرهاد و همه ی عزیزایی که نیستن به خیر...
این اولین پست سال 88 است و از آن من....![]()
![]()
![]()
![]()
(بغل) (بغل)ژ
بعدا" نوشت: نمیدونم چرا به جای توت توپ تایپ کرده بودم ...
تشکر از امیر عزیزم![]()