حباب خیال می ترکد
وتو
هنوز در جای اولت هستی...
پ ن: کفن پوش عزیزم
متاسفم که باعث ناراحتی تو شدم...
نمی دونم شاید به نظرتون این پست خیلی مسخره باشه اما لطف کنید جواب بدید....
پ ن:پوریای عزیز مرسی که این فکر رو تو سرم انداختی
خشم ابدی عزیز لطف کن و جواب کامنتت رو برای پست قبلی بخون همونجا زیر کامنتت نوشتم
کافه پیانو
فرهاد جعفری
پ ن : دوستان عزیز لطف کنید حتی اگر می خواهید من رو اذیت کنید حتما آدرس وبتون رو بگذارید...
من از معما بدم میاد : قابل توجه عزیزان:س.ش / خشم ابدی/عروسک ...
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن نگیر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر...
پ ن۱: می خواستم آپ کنم اما تصمیم گرفتم اول نامه ای رابه یکی از دوستایی که از پست شازده کوچولو خشمگین شده بود بنویسم...
پ ن۲: خشم ابدی عزیز
من نمیدونم چی باعت شده شما اینطور عصبی بشید اما من اصلا نمی خواستم بگم که مثل شازده کوچولو هستم.. من اون پست رو نوشتم چون می خواستم که اون حرفا رو به یکی که خیلی برام عزیزه بگم اما متاسفانه نمی تونم باهاش صحبت کنم ... و دلیل دیگه ای که می تو نم اشاره کنم اینه که می خواستم یه چیزایی رو به یاد یکی از دوستای وبی بندازم ...ترجیح می دم بقیه دلایل رو فقط خودم بدونم ... درهر حال خوشحال شدم که برام کامنت گذاشتید..و خوشحال میشم اگه بازهم برام کامنت بذارید و البته آدرس وب یا... بذارید
با تشکر
تنها
در این وقت روباه پیدا شد.
روباه گفت : سلام .
شازده کوچولو مودبانه جواب داد:سلام. سر برگرداند ولی کسی را ندید.
صدا گفت : من این جا هستم زیر درخت سیب... شازده کوچولو گقت :تو کی هستی؟خیلی خوشگلی...
روباه گفت :من روباهم.
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد : بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...
روباه گفت :نمی توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت :ببخش ! اما کمی فکر کرد و باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی . پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت:پی آدمها می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان اسباب زحمت است! مرغ هم پرورش می دهند.فایده شان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت:نه من پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت :این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود.یعنی پیوند بستن...
__پیوند بستن؟
روباه گفت: البته.مثلا" تو برای من هنوز پسر بچه ای بیشتر نیستی مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر.نه من به تو احتیاج دارم ونه تو به من احتیاج داری.من هم برای تو روباهی بیشترنیستم مثل صد هزار روباه دیگر. ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد...
شازده کوچولو گفت:کم کم دارم می فهمم.یک گل هست ... که گمانم مرا اهلی کرده باشد...
روباه گفت : ممکن است . آخر در روی زمین همه جور چیزی دیده می شود...
شازده کوچولو گفت :ولی این در روی زمین نیست .
روباه گویی سخت کنجکاو شد . گفت:در یک سیاره ی دیگر؟
_آره.
_در آن سیاره شکارچی هم هست؟
_نه.
_این خیلی جالب است ! مرغ چطور؟
_نه.
روباه آهی کشید و گفت: هیچ چیز کامل نیست.
اما روباه دنبال سخن پیشین خود را گرفت : زندگی من یکنواخت است . من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا شکر می کنند . همه ی مرغها شبیه هم اند و همه ی آدمها هم شبیه هم اند. این زندگی کسلم می کند. ولی اگر تو مرا اهلی کنی زندگیم چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابیده است. آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند.ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد.علاوه بر این نگاه کن! آنجا آن گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند.و این البته غم انگیز است! ولی تو موهای طلایی داری. پس وقتی که اهلیم کنی معجزه می شود!گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند. و من زمزمه ی باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد.گفت:خواهش می کنم...بیا و مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت:دلم می خواهد ولی خیلی وقت ندارم باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت :فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.همه ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند. ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستی ندارند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت:چه کار باید بکنم؟
روباه جواب داد:باید خیلی حوصله کنی.اول کمی دور ازمن این جور روی علفها می نشینی. من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی . زبان سر چشمه ی سو تفاهم ها ست.اما تو هر روز کمی نزدیکتر می نشینی...
شا زده کوچولو فردا باز آمد.
روباه گفت :بهتر بود که در همان وقت دیروز می آمدی .مثلا" اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس می کنم که خوشبختم هر چه ساعت پیشتر می رود خوشبختیم بیشتر می شود.در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم و آن وقت قدر خوشبختی رامی فهمم!ولی تو اگر بی وقت بیایی هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت خوش کنم...آخر همه چیز آدابی دارد.
شازده کوچولو گفت:آداب چیست؟
روباه گفت : این هم از چیزهای فراموش شده است . آداب باعث می شود که روزی متفاوت با روزهای دیگر و ساعتی متفاوت با ساعتهای دیگرباشد. مثلا" شکارچی ها آدابی دارند:روزهای پنجشنبه با دختران ده می رقصند. پس پنجشنبه برای من روز شور انگیزی است. من در این روز تا نزدیک باغهای انگور به گردش می روم اگر شکارچیها بی وقت می رقصیدند روزها همه شبیه هم می شد و من دیگر تعطیل نداشتم.
پس شازه کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد. روباه گفت :آه ... من گریه خواهم کرد.
شازده کوچولو گفت:تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم ولی خودت خواستی که اهلیت کنم...
روباه گفت:درست است.
شازده کوچولو گفت:ولی تو گریه خواهی کرد!
روباه گفت :درست است.
_پس حاصلی برای تو ندارد.
چرا دارد.رنگ گندمزارها ... . سپس گفت :برو دوباره گلها را ببین . این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست .بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت: شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز هیچ نیستید. کسی شمارا اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید . روباه من هم مثل شما بود. روباهی بود شبیه صدهزار روباه دیگر.ولی من اورا دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت: شما زیبایید ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی میرد. البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند. ولی او به تنهایی از همه ی شما سر است چون من فقط او را آب داده ام چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام چون فقط برای او پناهگاهی با تجیر ساخته ام چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن) چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام.چون او گل من است.
سپس پیش روباه برگشت گفت:خداحافظ.
روباه گفت :خداحافظ راز من این است و بسیار ساده است : فقط با چشم دل می توان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:_ اصل چیز ها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت :همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:_همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام...
روباه گفت:آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند . اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول گلت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:_من مسئول گلم هستم.
پ ن:نمی خواهم اهلی باشم . نمی دانم چطور مرا اهلی کرد... تمام وجودم اورا زار می زند.....
پاییز بهونه است...