صدای ناهموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس.
باصدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم است.
کلاغ غمگین بود و با خویش گفت:«کاش خداوند این لکه را از هستی می زدود»
پس بالهایش را دیگر بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت:« عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست.اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم!بخوان: فرشته ها منتظرند.»
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:«تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند، اگر تو نباشی،آبی من چیزی کم دارد،خودت را از آسمانم دریغ نکن.»
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:«بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را.»
و کلاغ این بار عاشقانه ترین آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.... .
پ ن: بی تو تنهام با تو کل دنیا رو دارم: من شادم
وقتی هستی غم نیست وقتی نیستی غمگین و بد حالم
چرا رفتی نامرد ما وقتی باهم بودیم گفتم تو یی علاج مریضیم تو یی غذای روحم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
..
می گن عشق درد داره ،واسه من ولی دردش هم شیرینه چون بد عاشقم....
"چه سخته بی تو رفتن،
چه سخته بی تو موندن،
نمیشه باور من
بی تو بودن..."
پ ن: دلم تنگ برای گریه کردن ،کجاس مادر کجاس گهواره ی من؟؟
وقتی دلم برای تو تنگ می شود...
پ ن : عجب دل گنده ای دارم من : ۵ ماهی هست که نیست... .