پ ن مهم: از هستی عزیزم بسیار تشکر دارم تو عشق منی![]()
پ ن ۲: شعر از نیما یوشیج
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان را می پویند،
/ما هم راه خود را می کنیم آغاز.
سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یک به سنگ اند،
حدیثی که ش نمیخوانی بر آن دیگر.
نخستین: راه نوش و راحت وشادی.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر:راه نیمش ننگ ، نیمش نام،
اگر سر برکنی غوغا، وگر دم در کشی آرام.
سه دیگر :راه بی بگشت،بی فرجام.
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان "هرکجا" آیا همین رنگ است؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست.
سوی بهرام،این جاوید خون آشام،
سوی ناهید،این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم،
که میزد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پا کوبان بسان دختر کولی،
و اکنون می زند با ساغر "مک نیس" یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما،
سوی اینها و آنها نیست.
به سوی پهندشت بی خداوندی ست،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.
بهل کاین آسمان پاک،
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟
بیا ره توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.
به سوی سر زمینهایی که دیدارش،
بسان شعله ی آتش،
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار.
نه این خونی که دارم،پیر و سرد و تیره و بیمار.
چو کرم نیمه جانی بی سرو بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را،همچو مستان دست بر دیوار،
به سوی قلب من، این غرفه ی با پرده های تار.
و می پرسد،صدایش ناله ای بی نور:
-"کسی اینجاست؟
هلا! من باشمایم، های!...می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی،یاکه لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟"
و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست،
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن سو می ود بیرون،به سوی غرفه ای دیگر،
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است-از اعطای درویشی که میخواند:
"جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهاد کش فریاد..."
وز آنجا می رود بیرون، به سوی جمله ساحلها.
پس از گشتی کسالت بار،
بدان سان باز می پرسد -سر اندر غرفه ی با پرده های تار-:
-"کسی اینجاست؟"
و می بیند همان شمع و همان نجوا ست.
که می گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور:خدایا"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟"
بیا ره توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.
کجا؟هرجاکه پیش آید.
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما،
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر.
بدان دستش گفته رایتی زربفت و گوید :زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد:دیر.
کجا؟هرجا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان.
و در آن چشمه هایی هست،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.
و می نوشد از آن مردی که میگوید:
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟"
به آنجایی که میگویند روزی دخری بوده ست
که مرگش نیز(چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگر ی بوده ست.
کجا؟ هرجا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن ،ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم.
درین تصویر،
عمر با سوط بیرحم خشایر شا،
زند دیوانه وار،اما نه بر دریا،
به گرده ی من،به رگهای فسرده ی من،
به زنده ی تو،به مرده ی من.
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که درآن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست.
به سوی آفتاب شاد صحرایی،که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا،
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام.
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم،
که باد شرطه را آغوش بگشایند،
و می رانیم گاهی تند،گاه آرام.
بیا ای خسته خاطر دوست!ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است،
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم...
پ ن:به عمید
پ ن ۲:میدونم احتمالا" حوصله تون نمیاد بخونید، اما ... بخونید.
درود بر همه....خوب هستید؟؟ دلم برایتان تنگ شده بود...
ری را بر گشت... اما کمی متفاوت...با ایده هایی نو...شاید این تغییرات رو مدیون دوستایی باشم که بهم گفتن وبلاگت خزه.... و هستی عزیزم که راهنمایهای خوبی بهم کرد....از این به بعد شعرهایی که به نظرم زیبا میان می نویسم ... گهگداری هم از خودم....امیدوارم از ورژن جدیدم خوشتون بیاد.....
هستی عزیز منتظر اون امانتی هستم(شعر...)
سیرن جان شرمنده که ازم خبری نبود؛خطم قطع شده بود... با ایرانسلم هم هرچقدر اس ام اس میدادم نمیومد...
مانی جان؛به فکر نوشتن یه داستانم اما فعلا" دارم طرحش رو تو ذهنم میریزم....به امید روزی که کتاب شه....
و بقیه ی دوستان مهربانم؛ تو این چند وقت واقعا" دلم براتون تنگ شده بود....