بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ ...
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیم و در میکنم ....
یاد فرهاد و همه ی عزیزایی که نیستن به خیر...
این اولین پست سال 88 است و از آن من....![]()
![]()
![]()
![]()
(بغل) (بغل)ژ
بعدا" نوشت: نمیدونم چرا به جای توت توپ تایپ کرده بودم ...
تشکر از امیر عزیزم![]()
دلم میخواست یه چیز متفاوت بنویسم و از حوادث سال گذشته ننویسم اما.....
در مورد سالی که گذشت فقط در همین حد مینویسم که خوشحالم برای آشنایی با تک تک شما ....
اسم نمیبرم اما...
بهارتون زیبا و سالتون پر بار باد...![]()
![]()
![]()
![]()
چه قدر لال ماندم
بین حرفهایم...
پ ن: اصولا" مطالب وبلاگ برای من نیستند... اون اوایل چرا اما الان تقریبا" نه... به جز خاطرات.
و من پشت سرت مه می پاشم
بگذار جادده ها مه آلود باشند
گرگ ها در مه
خوب سفر می کنند
خوب شکار می کنند...
پ ن: خشم ابدی عزیزم... جای تو خالیه اینجا....دوست عزیزم
خود کشی
به نظر شما چه چیزی باعث میشه که یه آدم از زندگیش سیر شه و نخواد دیگه نفس بکشه؟؟؟
چه موردی می تونه اونقدر مهم باشه که ارزش بودن در کنار پدر و مادر و... از آدم بگیره؟
یه زمانی خودم هم میخواستم نباشم اما اون زمان زمانی بودکه من 16 سال داشتم و تازه پدر بزرگم رو که عاشقانه دوستش داشتم از دست داده بودم....
دیروز برای کاری به کرج رفته بودم موقع برگشت داشت بارون خیلی زیبایی میبارید...
توی ایستگاه مترو ایستاده بودیم( ایستگاه متروی کرج روی زمین است نه زیر زمین) که ناگهان باورود قطار به ایستگاه صدای جیغ چند خانم بلند شد؛ همه به سمت اون صدا دویدند ... من فکر کردم که احتمالا" بچه شون افتاده جلوی قطار اما بعد فهمیدیم که یه پسر 16-17 ساله خودش رو پرت کرد جلوی قطار....
البته چون هوا بارونی بود سرعت قطار خیلی خیلی کم بود و تونستن پسره رو از زیر قطار زنده بیرون بکشند...
من که جلو نرفتم اما کسایی که جلو رفتن میگفتن پسره هیچیش نشده اما من که باورم نمی شه ...
کلا" از دیشب تا حالا مدام به اون پسره و دلیل خودکشیش فکر می کنم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقای قشنگ...
پنج شنبه صبح توی سالن آمفی تئاتر نشسته بودیم و جلسه داشتیم... چند نوشته از ما گرفته بودن و در حال بررسی اونها بودن آقای قشنگ که در نبود رئیس بزرگ مسئول برگزاری جلسه هستند و در واقع جانشین رئیس بزرگ؛ آقاتپلی رو آورده بودن که در مورد اختراعشون در یکی از زمینه های فرهنگی صحبت کنن...
آقا تپلی یک سمت سن و آقا قشنگه به همراه کسایی که داشتند نوشته های مارو بررسی میکردند در سوی دیگر سن ... آقا تپلی یک بار بدون اسلاید ها تمام صحبت هاشون رو کرده بودند و چون اسلاید ها تازه باز شدن آقا تپلی دوباره شروع به صحبت کردن و همه ی اون صحبت ها رو داشتند دو باره تکرار می کردند...
و تما م حضار حواسشون به سمت آقا قشنگه و گروه بررسی بود و در حال صحبت کردن بودن...
ناگهان آقا تپلی گفتن : این صحبت آخر منه ، هرچند عزیزان گوش نمیدند و نگاهاشون به آقای قشنگه...
ناگهان سالن ساکت شد و ری را گفت:"آخه عاشششششششششششقششششششششیم" و سالن از صدای خنده منفجر شد حتی آقا قشنگه و آقا تپله و هیئت بررسی... البته بعد از جلسه آقا قشنگه یه ساعت ری را رو تنبیه کرد و مجبور کرد که دو دست و یک پارا بالا بگیرد...![]()