چون سالی بر من میگذرد
زندگی چه نکبت بار است...
بی تو فقط آه می کشم و از بین می روم
همه ی دنیا از آن تو ... شاد باش بانو ی آفتابی
پ ن : آپی که قولش را داده بودم باشه واسه پست بعدی ، فعلا" بانوی آفتابی مهم ترین مسئله است انگار....
مردگان:
نه به حرفی دلی آلوده میکنند
و نه به دستی ظرفی را!
تنها
به شمعی قانعند و
اندکی سکوت....
پ ن : پست بعدی در مورد اینه که این شعر رو از کجا آوردم؟!
پ ن ۲: تخته میشه ... تصمیم ام را گرفتم اما چند ماه دیگه....
پ ن ۳: امروز یکی از پسرها ی دانشگاه تابلو دنبالم افتاده بود!!! همه فهمیدن: من خجالت کشیدم!!!!![]()
به ترانه ای که
زندانی و زندانبان
" همزمان" زمزمه میکنند
شک دارم
پ ن: شاید تخته شه...