آن روز ها روحت در نگاهت بی قراری می کرد. بی قراری ها با تو قرار می گرفتند.
امروز با هم به هم نگاه می کنیم.
وقتی از قاب یک پنجره به پروار کبوتری در باد می نگری،هرگز نخواه کبوتر برای همیشه در قاب بماند تا تو بتوانی اورا تا همیشه نگاه کنی.همه ی شکوه پرواز در حرکت است.
تو می توانی قاب یک پنجره باشی،یا یک کبوتر آزاد.انتخاب با توست؟!
وقتی نقشی را پذیرفتی،مسئول انتخاب خودت خواهی بود و از آن به بعد تو می توانی آزادانه انتخاب کنی.به شرط آنکه؛مسئولیت هر انتخابی را بپذیری.
آزادی یعنی رها شدن از من.از هر تصویر ثابت و تعریف شده از تو. ازهر قابی که پرواز را ناممکن می کند. از اسارت هر فکری که تو را نابود می کند.آزادی یعنی ابدیت!
آن روزها.. یعنی حضور در این روزها که می آیند و می روند.تو بدنبال کسی نباش که نیروهای درونت را به تو نشان دهد،به دنبال نیرویی باش که بتواند تو را به خودت نزدیک کند. تمام نیروهایت را متمرکز کن برای صعودی بی نظیر،به سمت رویاهایت،آماده باش هرچقدر بیشتر خودت باشی،زیبا تری!تو نیمه ی گمشده ی من هستی.
هرگز نمی خواهم لحظه ها ی به تو رسیدن کوتاه شود،چرا که حرکت برای یافتن تو،راه دراز رسیدن به تو را با شکوه تر می کند.
ما همیشه در جست و جو ی هم خواهیم بود واین حرکت مثل جست و جوی ریشه برای آب وجستجوی آب برای رسیدن به ریشه هاست...
در این جویندگی شاخه های دانایی پر برگ تر خواهند شد وقامت بینش بلندتر. من به دنبال تو پیش میروم تا آن روزها...
روزهایی که دور نیستند.روزهای پاک دوستی،روزهایی به رنگ آفتابی و شب هایی مهتابی!
پ ن:جابجایی خونه تا 15 تیر تعطیل اما اون موقع باید بیاید کمک...
پ ن 2:کامپیوترم به طرز وحشتناکی قاطی کرده اینه که این پست یه ذره اینجوریه..D:
+
نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت توسط ري را
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
فقط اومدم بگم زنده ام(هرچند خیلی هم مهم نبود...)
بعد از جابجایی خونه (اگه هرچه زودتر انجام بشه ) آپ درست و حسابی میکنم...
فعلا" قربون همتون تا... بعد از تعویض خونه
+
نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت توسط ري را
|