تبليغاتX
کلاغ روی بوم - عاشق زمزمه میکند،فریاد نمی کشد...

ما یه رسمی تو خانواده خودمون ابداع کردیم: وقتی میریم باغ؛ هرکسی که میره، باید روی برگه های خیلی بزرگ(سه برابر برگه A3) یه نوشته ای ، خاطره ای چیزی بنویسه ، اون پست هم یکی از اعضای خانواده نوشته بود روی یکی ا ز همون برگه ها و خوب منم خیلی دوست دارم این شعر رو و نوشتم...

البته اون فرد به خاطر نبود پدر بزرگ عزیزم اون رو اونجا نوشته بود ، وقتی تنها رفته بود اونجا...

 

حالا تاریخچه اش اینه که خاله کوچیکه من یه دفعه روی یکی از همون برگه بزرگ ها مینویسه :"کو محبت؟"

و پس از چند وقتی که ما میریم باغ ، مامانم اینطور جواب میده که:"در دستان پر توان پدر،در نگاه پر مهر مادر..."

...

و این می شه یه رسم خیلی جالب بین ما....

 

امتحان کنید، بد نیست...

من هروقت اون برگه رو میبینم یاد این جمله میافتم:

از دوستان خاطرات خوش برجا میماند...

و دقیقا" تک تک جمله هاش برامون پره خاطره است...

چون اون برگه ها جمع آوری میشن....

مثلا" روزی که زنعمو ی مامانم فوت کرد، دختر داییم چیزی نوشت که من هنوزکه هنوزه وقتی میخونمش انگار ایشان تازه فوت کردن....

خوبه که خاطره ها رو زنده نگه داریم....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو را میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت توسط ري را |